تبليغاتX
من دیوانه ام ,http://bahare-zendegi-9.blogfa.com, blog, yadegari," />
من دیوانه ام

.+" چه ترسی داره بوسه برلب خونین آزادی...؟؟؟"+.


توجه !!! توجه !!! ...

 

  

سلام بچه ها جونم !!!

خیلی خیلی خوشحالم که آذر بالاخره از راه رسید

 از این به بعد شمارش معکوس تا ۹ آذر ماه شروع میشه

برا چی ؟؟؟ آخه جشن تولدشه !!! تولد یک سالگی وبلاگم

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااا

 

 

 

یکشنبه 1 آذر1388 توسط .×" بهار "×. |

نه روز آپ !!! همینجا !!! ...

 

چتر صورتی

 

هنوز همون چتر صورتی که زیر رقص بارونش نگام میکردی ... همون که میگفتی هزار سال از عمرش میگذره... همون که بزرگترین چتر دنیا بود اما وقتی باهم زیرش میرفتیم کوچیک و کوچیکتر میشد تا مارو به هم نزدیکتر کنه ....

همون چتر صورتی ...

هنوز همون چتر صورتیت کنج اتاقمه . وقتی از درو دیوار اتاقم غم میباره ...

من ....

چترش میشم تا خراب نشه ...

 هنوز همون چتر صورتیت کنج اتاقمه.

شاید وقتی بارون اومد به بهونه ی پس گرفتنش ...

                                                               برگردی.

 

 

 

 بچه ها جون اگه میخواین حسابی بخندین یه سری به وبلاگ دوست جونم *شکوفه* بزنید

اینجا کلیک کنید

۸۸/۹/۲ ...

 

 

 

 نمیخوام رنگ چشاتو

 

 

من هنوزم مونده بودم

. . .  بین موندن و نموندن

نمیفهمیدم واسه چی لحظه هام همه کبودن !

؟؟

نمیدونستم بمونم یا باید بگذرم ازتو ...

من بهت قول داده بودم ...

شروع شد دلهره . . . از نو. . .

به گلای گلدونامون قسمم داده بودی

نشم عاشق غریبه ... اگه تو یه روز . . . نبودی...

وقتی رفتم و نموندم هی بهونمو گرفتی. . .

با نگاه بیقرارت دلو بردی

مفتی مفتی...

اومدم بگم عزیزم دل من هواتو کرده

نمیدونستم که قلبت چه سیاه و دوره گرده

دیدمت کنار دریا

تورو دیدم ... تورو با اون ...

دساتون تو دسای هم ...

یه تبسم ...

                رو لباتون...

یه نگا کردم تو چشمات ...

                                خندیدی

                                     گفتی می خوامش!

نمیدونم!

تو همونی که بی من نمیره خوابش؟؟؟

دستشو محکم گرفتی ... ترسیدی بگیرم از تو

مهربونی چشاشو ... خوشی اون لحظه هاتو ...

من فقط خندیدم رفتم ...

 

تو هم رفتی از کنارم.

میدونستی اون روزا من واسه چشمات بی قرارم ...

رفتی گذشتم از تو...

سزوندم خاطره هاتو ...

حالا برگشتی که چی شه ؟؟

نمیخوام دیگه چشاتو . . .

یه روزی تو هم میبینی

من مال یه مرد دیگم...

شاید اون روزا بفهمی وقتی رفتی ...

چی کشیدم ...

نمیخوام دیگه کنارم بمونی

تو گوشم حرفای رنگی بخونی...

هیچ وقت از یادم نمیره لب دریا ... خنده هاتو ...

برو دنبال خوشی هات... نمیخوام رنگ چشاتو ...

دیگه اون روزای با تو بودن و عاشقیمونو نمیخوام...

هی تو گوش کن!

"واسه رو کم کنی هم شده .. کنارت نمیام"

 

 

 برای اینکه اشتباه نشه!!! این متن اصلا شعر نیست!!!

فقط اراجیف ذهن کج اندیش من و خودم است !!!

۸۸/۹/۱ ...

 

یکشنبه 1 آذر1388 توسط .×" بهار "×. |

پیر ترین قلب دنیا

 

 

View Image

 

 

بیشتر نگهش دارم کار دستم میدهد ... !

عاشقی که بلد نیست ... فقط این خیابان و آن خیابان ولگردی می کند .... این طرف و آن طرف پرسه میزند .... با این و آن می گردد ... دیوانگی اش بالا گرفته ...

بار اول که از دستم افتادو ضربه خورد باید ردش می کردم !

باید بپرسم اگر به موزه ی آثار باستانی اهدا کنمش خوب نگه داری اش میکنند ... !؟

حتما مرمت کار هم دارند ...

یک روز دیدم چشمانش کم سو شده ... تا کم کم ...

کور شد .

بعد ها فهمیدم عشق لعنتی آمده بود زهرش را ریخت و کورش کرد !

چند خراش کوچک روی دستانش و ...

جای چند خنجر روی پشتش که از الطاف دوستان است ...

مرمتش می کنند ....

                         قلبم را اهدا می کنم.

 

                         

 

شنبه 30 آبان1388 توسط .×" بهار "×. |

نگران نباش

 

 

قلب دل نازکم ! نگران قطره های باران نباش که آیا وقت زمین خوردن دردشان میگیرد یا نه !!!

نگران کلاغ های روی سیم برق توی هوای سرد زمستان نباش.

نگران بچه های خیابانی و بوی کباب ترک نباش !

نگران خطهای عابر یاده که زیر پای ماشین ها له میشوند نباش!

نگران حرفهایی که پشت سر باد میزنند : که "بی بندو بار است" نباش، آنها نمیدانند باد دلش پیش عقاقی گیر است... اما چه !!رفتن ذات باد است .

نگران ماهی هایی که در آرزوی دریا در تنگ می میرند نباش...

قلب دل نازکم! نگران نباش!

آخر اینجور نگرانی ها قلب آدم را خراب میکند ... و... تو که بهتر میدانی ... قلب خراب به هیچ کار آدم نمی آید ...

نگران نباش.


.+*قلب صبورم  ... همه ی قفلا یه روز... به حرمت تو میشکنه*+.

 


همسفر های عزیزم لطفا دیدگاه خود دا در پست

 "نکنه یه روز بگیرتش فرشتشو خدا" 

بگذارید!!!

 

پنجشنبه 28 آبان1388 توسط .×" بهار "×. |

دو بال کوچک نارنجی

 

 

 

 

دو بال کوچک نارنجی !

 

هیچ کس وسوسه اش نکرد، هیچ کس فریبش نداد،او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زدو نیم خورده دور انداخت.

او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید،ایستاد. انگار می خواست چیزی بگوید. چیزی اما نگفت.خدا دستش را گرفتو مشتی اختیار به او داد و گفت : برو؛

زیرا که اشتباه کردی . اما اینجا خانه ی توست  هروقت که برگردی؛ و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست.

او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچک تر از آن بود که او را به کاری وادار کند شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.

او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند.او رفت تا کودکانه اشتباه کند.

او به زمبن آمدو اشتباه کرد. بارها و بارها.اشتباه کرد،مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد.

فرشته ای سر به هوا که که گاهی سر می خورد، می افتدودست و بالش می شکند.

اشتباه های کوچک او مثل لباس نامناسب بو که گاهی کسی به تن می کند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم.سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم.

اما یک روز او بی انکه چیزی بگوید،لباس های نامناسبش را از تن درآورد و اشتباهای کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دوبال کوچک نارنجی هم دارد؛ دو بال که سالها از ما پنهان کرده بودو پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش برمیگردد.

او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند، صدایش را میشنویم، زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز میخواند.

 

عرفان نظر آهاری

از کتاب " در سینه ات نهنگی می تپد "


 

 

 

ادامه ی مطلب عکس های فانتزی


ادامه مطلب

یکشنبه 24 آبان1388 توسط .×" بهار "×. |

نکنه یه روز بگیرتش فرشتشو خدا

 

 

 

دخترک پای اون درخت زرد انتظار واستاده بود...طفلی قلبش خسته بود... انگاری آسمون و روزای تکراری اون دورو زمون هی عذابش میدادن... تا یه روز ... یه روز سرد پاییزی...یه روزی که ابرای تو آسمون غصه ی بارون ندارن ... خدای مهربونش از آسمون یه فرشته رو برای اون اورد... یه فرشته با چشای رنگ شب...با یه لبخند همیشه صورتی... با یه قلب مهربون که دخترک نمبخواس هرگز قسمتش کنه با هیچ کسی... یه فرشته که طعم نگاش ...طعم شیرینی که اون میخواس و  داشت...یه فرشته که رنگ مهربونیاش همیشه رنگ گلای یاس و داشت...یه فرشته که از آسمون اومد... اومدتا اونو تازه تر کنه...اومده بود که زندگیش باشه و کویر خشک دلش رو تر کنه... خدا خیلی مهربون بود که یه روز اون فرشته رو به دخترک میداد ...دیگه زندگیش فقط فرشته بود... آخه اونو دوسش داش خیلی زیاد ... اون فرشته جنس آدما نبود...رنگ خاکستری و سیا نبود... او پر از قاصدکای رنگی بود ... اون یه زندگی به چه قشنگی بود...اون فرشته خیلی زود شد تاروپود دخترک ... مهربونیش و صداش حتی طعم غصه هاش شد خیلی زود همه ی بودو نبود دخترک...

تا یه روز یه فکر بد یواش یواش اومد تو آسمون سردو کبود دخترک...

                                 : نکنه یه روز بگیرتش فرشتشو خدا

نکنه یه روز فرشتش با صدای سرنوشت بره تا دور... دنبال قاصدکا... نکنه یه شب سرد پاییزی دل اون هوایی ِ آسمون و چشمک ستاره ها بشه... نکنه فرشته ی مهربونش یه روزی از دل اون جدا بشه...

Click to view full size image

آدما ... آی آدمای روزگار کمک کنید!فکریم به حال دلواپسی این دل دخترک کنید...نذارید چشمک ستاره ها فرشته هارو ببره... زمینو پر از گل و پُر ِ قاصدک کنید...نذارید فرشته ها از این زمین خسته بشن... بیاین با خوبیاتون لطفی به دخترک کنید.

 

 

 

 

 زندگی

بازی بس کودکانه

چه کردند آنان که بازی کردند

ما که بازیچه ایم

شاید این بازی

فردایی داشته باشد

آفتابی

شاید.شاید...

 از دوست خوبم :

                  "  م.ف.س  "

 

 

 


ادامه مطلب

سه شنبه 19 آبان1388 توسط .×" بهار "×. |

از زمان انقراض انسان!..

 

 

 

در سکوت شب.

در جنگ خاموش بین آدمها... برای داشتن و نداشتن!!

برای بودن و نبودن... برای  ماندن و نماندن...

در آنسوی شکاف دیوار خیانت!در پشت صحنه ی خنجر تیز کردن ها...

در موازات نیشخند های روزگار ...در همراهی با آب های زیر کاه!

در اظطراب کاسه های زیر نیم کاسه... در کنار زاویه ی قائم یک پرگار!!!

دراسارت یک دنیای دروغی ... یک دنیای نابود شده...

در کنار جسم انسانهایی که میدانم قرنها پیش منقرض شدند

                                             احساس میکنم هیچ احساسی نمیکنم!!

 

                                                   


دوستای مهربونم به خاطر لطف بی اندازتون ممنون. راستش یه مشکل کوچولو باعث شد بیشتر کامنتای پست قبلی رو پاک کنم. دوست عزیزم " خوشگل عاشق" مرسی بابت شعرای قشنگی که برام نوشتی.


دوشنبه 18 آبان1388 توسط .×" بهار "×. |

دل - وا - پس

 

 

 

عزیز راه دورم ... دلواپسم

دلواپس قاصدک هایی هستم که به مقصد نمی رسند

دلواپس رهگذر هایی هستم که سرد نگاهم میکنند

دلواپس آب نبات چوبی هایی هستم که زیر پا له میشود

دلواپس آمدن ها هستم که هرگز نمی آیند

دلواپس بستنی قیفی هایی هستم که آب میشند

دلواپس حرفهایی هسم که ته دل رسوب میکنند... فاسد میشوند

دلواپس روزهایت

                شب هایت

                             دنیایت

دلواپس نگرانی هایت

                          اشکهایت

                                     غمهایت

                                       دلواپس دلواپسی هایت هستم.

 

 

       

 

                                                                       

 

یکشنبه 17 آبان1388 توسط .×" بهار "×. |

نگام کرد

 

 

 

گف : اصاً فک نمی کردم یه روزی با خودکار مشق بنویسم!

نگاش کردم!!!

گف: تو دلم داره قند آب میشه!! ... خیلی خوشحالم ... خیلی باحاله!

نگاش کردم!!!

گف: چه رنگی بهتره ؟؟ هووم؟؟؟ با آبی یا مشکی ؟؟؟

نگاش کردم!!!

گف:یه حسی دارم که نمیتونم بت بگم چیه!!! آجی!! خیلی خوبه!

نگاش کردم!!!

گف: یه روز با آبی مینویسم یه روز مشکی خوبه نه؟؟؟

نگاش کردم!!!

گف: دیگه مرد شدم! بزرگ شدم!! باورت نمیشه چه حالی دارم!

نگاش کردم!!!

گف: خیلی خوبه نه آجی!!؟؟؟آخه یه چی بگو!!!

گفتم:مواظب باش!اگه اشتباه بنویسی دیگه نمیتونی پاکش کنی.

نگام کرد...

چهارشنبه 8 مهر1388 توسط .×" بهار "×. |

زنده باد درخت

 

 

    رو درخت با نک خنجر "زنده باد درخت" نوشتیم!!!

 

اگه حرفمو شنیدی جنگل و نده به پاییز

کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز

با جوونه ها یکی شو پر بکش نگو که سخته

جنگل تازه به پاکن هریه آدم یه درخته....

 

 

 

 

دوشنبه 6 مهر1388 توسط .×" بهار "×. |



به نام اهورا مزدا
آفریدگار دانش و خرد
+++++++++++++
آسمانم ابریست
بهارم بی برگ
پرستوهای سرزمینم
سیمانی اند !!!
قلبها آهنی
دفتر اینترنتی ام را
دوست دارم
اینجا
کلمات حدو مرز ندارند
تفکرات اندازه و سقف ندارند
آزادندو رها
ازهرجایی بخواهم مینویسم
هرچند بی ربط !
هرچندبی معنی !
مهم این است که
میخواهم
میتوانم
پس مینویسم
از همه جا و همه کس
بدون مرز
مرزها خطوطی هستند که فقط
به درد جغرافیا میخورند
ذهنم اسب رام نشده ای
در دشت را میماند
سرکش !
اما رام شدنی !!!
هیچ کس
تاکید میکنم
"هیچ کس"
نمیتواند راه را بر این اسب
سرکش سد کند.
برایم بن بست وجود ندارد
من خدارا دارم
او هست
من هستم
او می خواهد
من میخواهم
هستم
میخواهم
پس میتوانم
خدایم را دوست دارم
او چون نور در قلبم جاریست
این را خودش به گوشم رسانده
برای پرستش او
به قلبم بازمیگردم
که خانه ی اوست
نه هیچ مکعب و مثلث و
استوانه ی دیگری !!!!
مادرم را دوست دارم ...
او تمام بودنم است ...
او خدای من است...
و من ...
فقط بهارم
بهاری بی رنگ
بازی های روزگار
رنگ از روزهایم برده
باکی نیست !
آدمی موجود عجیبیست
به هر شرایطی عادت میکند
بی تفاوتم ...
خسته بودم
بی تفاوت شدم
وای برکسی که دچارش شود!
بی تفاوتی را میگویم !
سوال هرچه باشد
جواب یک چیز است
" مهم نیست "
وچه درد بزرگیست
اگر دیگر چیزی مهم نباشد !
البته انگار کمی غباراغراق
بر توصیفاتم نشسته!
گاهی مهم است!
گاهی مهم تر از مهم است
!!!
اما " گاهی" هیچ دردی را
درمان نمیکند...
تعجب نکن دوست من
تعجب نکن اگر بی مرز
مینویسم
اگر بی درنگ حرکت میکنم
اگر با سرعت گیر بیگانه ام
تعجب نکن....
من دیوانه ام.

__________________

خسته تر ازآنم که زندگی کنم
__________________

PRISONER
__________________
..:: کپی برداری ممنوع ::..

sophia_love_p@yahoo.com

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
وب سایت رسمی میلاد تهرانی
گروه انسانهای سبزGPG
ویکی پدیا
تیک تیک
مستان همای
بزرگ ترین آرشیو کد آهنگ
بزرگت رین آرشو کد آهنگ
بهار بیست
ام لاس
موج سبز
ورود ممنوع
اراجیف نامه
اسمتو بنویس تا بگم چه حیوونی هستی !!
.+*نوشته های یه دیوونه*+.
.+*یه آدم*+.
قطره ی محال اندیش* آقا مهران*
سبز کلایه*مرتضی*
گیلاس آبی*علی جان*
تفریح*ایدین*
*پسر آستارا*
پسر شمال*شهرام*
برای تازه شدن دیر نیست*م.ف.س*
مهرگان*هانی*
همراه من باش*شکوفه*
من و من *سیزیف*
قالب وبلاگ

RSS 2.0

کد آهنگ

Design By Parstheme